تبلیغات در اینترنتclose
داستان کوتاه عاشقانه عصای سفید

زمان جاری : جمعه 06 مرداد 1396 - 5:00 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



تابلو اعلانات
elanat


سرویس کاهش پینگ | سرویس افزایش سرعت دانلود | کاهش پینگ
تعداد بازدید 79
نویسندهپیام
sanaz آفلاین است


ارسال‌ها : 5
عضویت: 8 /2 /1395


داستان کوتاه عاشقانه عصای سفید
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی
دخترک کمی آن طرف تر بر روی نیمکت چوبی در کنار پیرمرد نشسته بود و رو به آب نمای سنگی گریه می کرد .
پیرمرد از دخترک پرسید :
– ناراحتی؟
– نه
– مطمئنی ؟
– نه
– چرا داری گریه می کنی ؟
– دوستام منو دوست ندارن
– چرا دوست ندارن؟
– جون قشنگ نیستم .
– تا حالا کسی این رو بهت گفته ؟
– چی رو؟
– این که تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
– راست میگی ؟
– از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش شاد شاد دوید ؛
لحظاتی بعد پیر مرد داستان کوتاه عاشقانه ما اشک هایش را پاک کرد، کیفش را باز کرد و عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!




چهارشنبه 08 اردیبهشت 1395 - 16:02
ارسال پیام به این شخص نقل قول تشکر / ایول / آفرین گزارش این ارسال به مدیر
برای نمایش پاسخ جدید نیازی به رفرش صفحه نیست...آنجا راکلیک کنید arrow تازه سازی پاسخ هاreload



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :